خرید بک لینک
جنگ نرم....مثل خمپاره شصت میمونه...
نه سوت داره و نه صوت....وقتی میاد که فهمیدی.....

دیگه فلانی هیئت نمیاد...
دیگه فلانی چادر سر نمیکنه...

حواسمون هست آیا ؟؟!!!
جنگ ،جنگ نرمه ....

برچسب: نویسنده: بهار حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:29

خانواده عزیزم! اگر سعادت نصیبم شد و در راه خدا شهید, شدم و به این فوز عظیم نائل گشتم، از شما می خواهم که صبور و بردبار باشید، خداوند صابرین را دوست دارد. تا آخرین نفس از ولایت فقیه پشتیبانی کنید که سعا

برچسب: نویسنده: بهار حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:29

امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق شهداء رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمد ها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم.

برچسب: نویسنده: بهار حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:29

درگذشت هموطنان عزیزمان در حادثه تلخ کشتی سانچی, را تسلیت, میگوییم و البته میدانیم که تسلی خاطر وابستگان این عزیزان چیزی بیش از حرفهاست… دریا چه میکنی با ما؟ بگذاربه فوبیای ترس از دریایمان خاتمه دهیم

برچسب: نویسنده: بهار حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:29

اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ ، مبارزه, با کشت خشخاش. آن جا با بچه های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند. مزرعه ها ی خشخاش را شخم زده بودند. خیلی ها چشم دیدنش را نداشتند. « همان جایی که هستید وایستید» مصطفی, نگاهی به راننده انداخت و گفت « بشین سرجات و هر طوری شد تکان نخور..» فوری پیاده شد. عمامه اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت وداد زد « عمامه من ، کفن منه ، اول باید از رو جنازه من رد شید.»

برچسب: نویسنده: بهار حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:29

از پنجره نگاه به بیرون کرد و گفت « بچه ها بسه دیگه ؛ دیر وقته. برین دم خونه ی خودتون» بهش گفتم « چی کارشون داری؟ بچه، بذار بازیشون رو بکنن. خوبه خودت بچه نداری ! معلوم نبود چی کار می خواستی بکنی.» گفت « من بچه ندارم ؟ من توی لشکر یک عالمه بچه دارم . هروز مجبورم به ساز یکیشون برقصم.»

برچسب: نویسنده: بهار حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:29

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟ پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟» وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت, سبابه پسر، قطع شده؛ تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت,

برچسب: نویسنده: بهار حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:29

مادر بهش گفت: ابراهیم,، سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش

برچسب: نویسنده: بهار حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 18:29

صفحه بندی